آخه چرا؟

 

آخه چرا؟

 

الان دو هفته است که خونه موندم.

شرکتی که ۱۱ سال توش کار می‌کردم به شرکت دیگه واگذار شده، و دریغ از یک تشکر خشک و خالی‌، چه برسه به هدیه و این چیزا...برین بابا دلتون خوشه.

تا شرکت دیگه آماده بشه یک ماه باید خونه میبودیم، افرادی که مثل من یک خروار اضافه کاری کردن و یک عالم مرخصی داشتن که نرفتن، با این یک ماه، همه چی‌ صاف صوف می‌شه. اما اونایی که مرخصی هاشونو رفتن، و اضافه کاری هم نداشتن، پولشونو میگیرن. چه باحال نه؟گاهی وقتا می‌خوام گلاب به روتون عق بزنم.

 

می‌خوام بیام بیرون از این صنف کاری، آخه بسه در گودال خنگی موندن

از نظر فکری و پیشرفت فکری در این صنف به طرف  منهای بی‌نهایت سیر میکنی‌

به هر دری زدم که بتونم به کار دیگه بزنم نشد، اینو جدی میگم که باور کنین.

راه دیگی‌ نموند برام جز اینکه بزنم و در دانشگاه مکاتبه‌ای اسممو بنویسم.

این کارو کردم، و‌ای کاش نمیکردم.

الان که بعد از ۱۱ سال از آخرین مدرک تحصیلی من میگذار میفهمم که دیگه هیچی‌ یاد نمی‌گیرم،

برای ۳ صفحه کتاب ۴ روز وقت گذشتم یک قطعه رو می‌خوندم و باور کنید ۱۰۰ بار می‌خوندم اما هنوز نتونستم حفظ کنم.

نه...حواسم پرت نیست. کسی‌ هم اذیت نمی‌کنه. سرو صدا هم نیست...هیچی‌ نیست...عقل ندارم دیگه

الان رفتم توی سایت دانشگاه ببینم چه خبره نامه‌ای از دانشجوها خوندم و دیدم که نصف کتابو تموم کردن.

گریه کردم، جدا مثل یک بچهٔ کلاس اول گریه کردم.

فقط گفتم آخه چرا من باید الان جایی باشم که بخوام با این سن و سال، شروع به درس خوندن بکنم، که چی‌ بشه که بعد از ۶ سال تازه دورهٔ سه ساله اوله دانشگاه تموم بشه؟آخه من که باید تمام وقت کار کنم ، نمیتونم تو ۳ سال دانشگاه رو تموم کنم، باید تو ۶ سال تموم کنم دیگه.

بعد چی‌؟  می‌خوام سر پیری برم کجا ؟ آخ...

زار زار اشک ریختم.

چقدر دلم می‌خواست می‌تونستم با کسی‌ حرف بزنم که بگه:

پانیا،،،،درست می‌شه

امروز با برادرم حرف زدم، بهش گفتم که منتظر یک معجزه هستم، یک چیزه جالبه قشنگی‌ که بیاد و راه منو بندازه توی راه آباد و سبز و زیبا.

یعنی‌ چیز زیادی خواستم؟

خدایا دستمو بگیر،،،راهو‌ نشونم بده، یا یک مقدار فسفر تو مغزم تزریق کن

 

 

 

 

/ 13 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آریان

با سلام دلت را بتکان و وقتی پاک شد عشق را دعوت کن آریان

آریان

با درود با هدیه ای از عطر شقایق به تو دوست خوبم نه کسی از سر بیوفائی ما را به جانب تنهائی سوق داد نه کسی به قصد دشمنی نانی را از ما ربود نه برادرانمان از روی حسد ما را به چائی افکندند نه خدا نفرین کرد مارا و نه روزگار وا گذاشت مارا به خود آنچه دیده ایم، همانیست که خود بر خود کرده ایم!! /آریان/

آریان

بعد از مدت ها برای گفتن سلامی ساده و دوستانه خدمت رسیدم چقدر باید شاعر بود تا گلی را بتوان دید تا گلی را بتوان گفت /آریان/

tannaz

چشم از دنیا فرو بستم ساز تنهایی ام را مینوازم وجدانت اگر آسوده است با ساز من برقص...... khosh hal misham behem sar bezanid va nazaretoono begin[لبخند][گل]

tannaz

چشم از دنیا فرو بستم ساز تنهایی ام را مینوازم وجدانت اگر آسوده است با ساز من برقص...... khosh hal misham behem sar bezanid va nazaretoono begin[لبخند][گل]

آریان

آمدم تا سلامی بکنم امیدوارم که خوب باشی دوست من /آریان/

محمد

اشکالی نداره رسم دنیا همینه تا کارت دارن قربون صدقت میرن اما وقتی خرشون از پل گذشت حتی صداتم نمی شنون ولی خدا بزرگه آخر همه بزرگیا توکل کنین به اون امیدوارم مشکلتون حل بشه براتون دعا می کنم امیدوارم خدا خودش به همه نظر کنه چون از دست بشر هیچ چی بر نمیاد و در آخر آرزو دارم خبرهای خوشی به همین زودی بشنوید تا لبخند شیرین شادی روی لباتون بشینه [لبخند]

گمنام

به نام خواجه خطاپوش سلام خوبید نمیدونم بعد از چند وقته اومدم دو سال سه سال چهار سال شایدم بیشتر یادش بخیر اون قدیما راستی منو یادتون هست دعامون کنید یا حق