گذری ازکوچهٔ غم

 

امروز مجبور شددم، به خاطره اینکه پیش دکتر برم از ایستگاه قطری رد بشم که ۱۶ سال تمام رد شدم.

هر دفعه از اونجا می‌خوام رد بشم، قلبم تیر میکش. همین یک ذرّه ماهیچه که حبسه

واقعا نمیدونم چطوری بگم چه حالی‌ میشم.

مثل یک بچه یتیم شاید، که از دم پرورشگاهش در سنهای بالاتر رد می‌شه.

نمیدونم.

خونه‌رو که مجبور شدم خالی‌ کنم، پدرم مجبورم کرد که برم و تمیزش کنم.

همانطوری که بود گذاشتمش.تمام چیزهای که تو اون خون خودم خرید بودم جمع کردم توی یک کامیون و رفتم.بقیشو گذشتم.

 

ای کاش همه چیزو می‌بردم و اون روزها رو به جا میذاشتم...نشد بر عکس شد...

وقتی‌ که بابا بهم گفت باید همه جا رو تمیز کنیم، من دو تا سطل بردم و زمین شور و و و و منو بابا شروع کردیم به تمیز کردن

وسطش به بابا گفتم: بابا؟ آخه چرا من باید تمیز کنم؟ آخه به چه دلیلی‌؟ به چه قیمتی؟ و بابام گفت که وظیفه داری که خونه‌رو تمیز تحویل بعدی...حالا فکر نکنید مثل طویله بود، نه...اما بابا می‌خواست که برای اسباب کشی جدید آماده باشه،،، وایییییییییییییییی

زدم زیر گریه...هق هق و بابام قربون صدقم میرفت، با این سن‌و ساله خر پیری من.

زنگ زدم به آندریاس نمیتونستم حرف بزنم، آتیش گرفتم،،،میسوختم.و پرسید چی‌ شده، چرا دارم گریه می‌کنم،،،و گفتم که با بابا خونهٔ قبلی‌ هستیم و باید همه جا رو تمیز کنم...از پشت تلفن دلداریم داد و چشم به هم نگذشته بودم که اومد و بی‌ خبر هم اومد و من همچنان اشک می‌ریختم، بغلم کرد و نوازشم کرد، و گفت از این به بعد دیگه ناراحت نباش، من هستم.

بابام دلش سوخت که آندریاس کارو ول کرده اومده، بهم گفت آخه این طفلکو چرا از کارو زندگی‌ انداختی...دست خودم نبود.

اون روز رفتیم خون و جز بغض که نتونستم تا آخر شب قورت بدم، چیزی نخوردم.

 

فکر می‌کردم، که ۱۸ سال تمام، تنها بودم، و هیچ وقت نبود و هرگز کارو ول نکرد و نیومد به من برسه...

مدت  بسیار کوتاهی‌ که آندریاس تو زندگیم بود، و برای من بود، از این ۱۸ سال بیشتر بود،،،چرا که وقتی‌ مجبور بودیم از هم جدا بشیم، من اشکها ریختم و او نیز اشکها ریخت.

وقتی‌ بعد از ۱۸ سال زندگی‌ جدا شدم، فقط گریه می‌کردم که چرا اینکارو زودتر نکردم.

و هیچ روزی هنوزم که هنوزه غصّه نخوردم به خاطره این قدم شیرزنانهٔ خودم.

از خانومهاتون غفلت نکنید،،،،تا دیر نشده کاری کنید،،،وقتی‌ زن بذاره بره، اونم با بچه، یعنی‌ دنبال یک جو توجه میگرده

زنها هیچی‌ نمی‌خوان به جز عشق و اینکه نشون بدین، همیشه هستین و همیشه تکیه گاهین...

من پشتم سرد و خالی‌ بود ...شونهٔ گریه‌ی من بالشم بود.

باید برم

غمناکه

 

 

/ 10 نظر / 42 بازدید
آزاد

وگرنه کیست که خفّت و ذلّت زمانه، ظلم ظالم، اهانت فخرفروشان، رنج‌های عشق تحقیر شده، بی شرمی منصب داران و دست ردّی که نا اهلان بر سینه شایستگان شکیبا می‌زنند، همه را تحمل کند، در حالی که می‌تواند خویش را با خنجری برهنه خلاص کند؟ .... اما هراس از آنچه پس از مرگ پیش آید، از سرزمینی ناشناخته که از مرز آن هیچ مسافری بازنگردد، اراده آدمی را سست نماید؛ و وا می‌داردمان که مصیبت‌های خویش را تاب آوریم، نه اینکه به سوی آنچه بگریزیم که از آن هیچ نمی‌دانیم. بخشی از نمایشنامه هملت http://blog.cheshmehregi.com

آریان

نگرانتم من اینروزا با زندگی چه میکنی غصه نیاد دوروبرت نبینم گریه میکنی

آریان

سلام ای خوب امیدوارم همه چیز، همانطور باشد که خواهانش هستید آریان و تنهائی، نوشتن از هجر یار دنیای من همینه، عاشقی و انتظار

معصومه

سلام عزیزم وبلاگ قشنگی داری به منم سر بزن.اگر مایل به تبادل لینک هستی منو با عنوان(عاشقان)بلینک و بعد خبرم کن تا بلینکمت.

cinuhe

سلام آخر های نفسمه بهم سر بزن

وحید

سلام.[لبخند] آپم[چشمک] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل] منتظرم[لبخند]

آریان

برایت نامه نوشتم که بی تو دلم خیلی گرفت نوشتم بی تو، خانه غم گرفت دل گرفت اشک، راه نگاهم گرفت

ارغوان

اگه ميشه من رو بانام ارغوان رؤيايي لينك كن[خجالت][شرمنده] وبهم سر بزن

آریان

با سلام زندگی یک سفر است مسافری باش که در هر گامش، ترنم خوش لحظه ها جاریست