یک عالم نوشتم و بعد دیدم که زبان رو به انگلیسی‌ تغییر ندادم و حسابی‌ تو ذوقم خورد.

این جور موقعها فوری پکر میشم و حوصلهٔ نوشتن ازم گرفته می‌شه.اه

بازم آهنگ اومد نجاتم داد.

داشتم مینوشتم که امروز رفتم بیمارستان پیش مانی‌، حالش بهتر بود. احساس کردم که چقدر با این سن‌و سالش ناتوانه.

نوازشش کردم، سرشو، موهاشو بوسیدم، دستشو نوازش کردم.

احساس کردم دلش تنگ شده.

دلش می‌خواد بیاد خونه . دوست داره توی این هوای خوب بره گریل کنه با دوستاش.

تا سات ۴ صبر کردیم که دکتر بیاد و اجازشو بخواهیم که بره برای چند ساعت بیرون.

آخر سر هیچ کس نیومد و مانی‌ خودش رفت امضا داد که آقا ما رفتیم.

 

با دوستاش اومدن اینجا. خرید کرده بودن و گریل کردن. منم خواستم که تنها بمونن، واسه همین رفتم پیش همسایهٔ طبقه بالا چونکه خانوم همسایه مریض بود. رفتم نشستمو از هر دری گفتیم.

بعد دیدم که اینا تازه پیر میشن به هم محتاج میشن که یکی‌ مواظب اونیکی باشه.

مسٔلهای نیست، من مواظب خودم میشم، بعد برای اینکه سه نشه بغلم یا یک عروسک دارم و یا یک سگ یا اینکه یک آینه.

نمی‌خوام پیر بشم. همیشه اینو به بچها‌م میگم. من نمی‌خوام پیر بشم. می‌خوام تا وقتی‌ که سالم هستم( که نیستم) رو پا باشم و فعالیت داشته باشم. اگه روزی خدای نکرده زمینگیر شدم، می‌خوام نباشم.

جدی می‌خوام نباشم.

کتابخونمو بعد از هرگزی مرتب کردم،یک خروار کتاب که انگار تو مسابقهٔ قد شرکت کردن و یکی‌ می‌خواد بزنه با طول و ارزش از صف کشیدم  بیرون و مثل بچهٔ خوب چپوندم سر جاش.

همه مرتب از قد بلند تا قد کوتاه.

حالا دیگه وقتی‌ از اتاق پذیرای و آشپزخونه تا راه اتاقم یا حمام نباید چشمم بهش بیفته و از اینکه قدّ نیم قد نامرتب یا رو هم ریختن یا کنار هم چیده شدن حرص بخورم.

حالا دیگه از بغلش راد میشم و میگم تو دلم: آخیش.

بدبختی من و یکی‌ از بدبختیهای بزرگ من اینه که این چیزا تو اعصابم میره،

اگه مثلا این کتابخونه نامرتب باشه، کسی‌ میمیره؟ نه...هرگز،اما چرا باید یک همچین چیزی بره تو اعصابه من؟

یا مثلا وقتی‌ که روی میز اتاق پذیرای اگه کمی‌ دار هم برهم باشه بهم فیلمی که میبینم نمیچسبه، و وسطش باید پاشم و مرتب کنم و بشینم و باز هر دفعه که نگاه می‌کنم به میز بگم آخیش.

بابا من وسواس ندارم، اگه داشتم توی اتاقم یک جعبهٔ سفید نداشتم، که توش یک خروار کاغذ باشه و یک هوار اشغال کیفه قبلی‌.

وقتی‌ که کیفمو می‌خوام عوض کنم و sete لباسم رنگشو انتخاب کنم، از کیفه قبلی‌ همه چیزو سر میدم تو این صندوق سفید کوچیکی که از ikea -یه خدا بیامرز گرفتم و جمعو جور کردنشو میسپرم به روزی که وقت دارم، و این وقت هرگز نمیاد، مگه سه ۳- ۴ ماهی‌ از روش بگذره،،،بعد شاید اگه خدا لطف کرد و این دو تا طفل معصوم نبودنو من حالشو داشتمو اینا، میرم سراغش بعد یووووووووووووووووه چی‌ پیدا می‌کنم، مثلا پول خورد یک عالم.بعد ناخن‌‌گیر. چمیدونم آدامس جویده شدهٔ که تو قطار کردم لایه یک تیکّه کاغذی که نمیدونم از کدوم ورق بی‌ زبونی کندم و توش گذشتم...از این جور چیزا دیگه.

پس من وسواس نیستم. اگه وسواس بودم فوری چیزهای کیفمو تک تک میذاشتم سر جاش. یکی‌ میزدم ماتحت کیفه قبلی‌ که ته آشغالا و گردش بریزه، بعد بذارم تو کمدم.

نچ...این خبرا نیست.

دیگه نمی‌خوام برم سر کار.خسته شدم. دارم ۵ سال آزگار دار ماه ۱۶۰ ساعت کار می‌کنم یعنی‌ روزی ۸ ساعت و بعد خونه و خریدو کار خونه و از همه بعد تر آشپزی که به خدا بهتون بگم اگه من پولددر بشم اولین کاری که می‌کنم یک پیرزن مامانی ناز بدون دختر میارم پیش خودم و بهش میرسم و مثل مادرم ازش مواظبت می‌کنم، و برای اینکه او هم به زندگی‌ باز دل‌ ببنده، یا ببندونمش به زندگی،ازش خواهش می‌کنم برام غذا درست کنه، یعنی‌ برامون غذا درست کنه. و بعد کمکم کنه که آشپزخونه دوباره مثل ۱ ساعت پیش از غذا درست کردن برق بزنه.

بعد دستشو می‌بوسم و میگم مادر جون قربونت برم که نجاتم دادی.

بابا اگه این پول باشه که آخه من غصّه نداشتم.

غلط کرده هر کی‌ میگه پول خوشبختی نمیاره...چرا میاره،،،،و لی بدبختی نمیاره.

همه چیزو نمی‌شه باهاش خرید اما خیلی‌ چیزارو می‌شه باهاش خرید.

من خدای آرزوی خونه دار شدنم براورده شده

حالا فقط یک کاری می‌خوام، که تا آخر عمرم با خنده انجامش بدم، نه اینکه صبح به زور زهر مارش از خواب پاشم و اه اه اه...ولشکن.

کمرم داغونه، دیگه نمیتونم.

عاشق کارم هستم اما امان از دست این رئیسه چاق بوگندوی اشغالیمون.

بابا اگه بگم آشغالی به هموطنهای زحمتکش کشورم بر می‌خوره،،،حق دارن...اصلا مثل توهین می‌مونه که من بگم jan شبیه شماهاست.

گندش بزنن.

براش آش پختم.

میدونین چرا؟ من توی این شرکت مثل حمالها زحمت کشیدم.

آقا jan بذارین بگم،،،،من توی خونهٔ پدرمادرم هیچ کاری نکردم، اینجا که اومدم صدقه سر این همسر خدا بگم چی‌ شده، مجبور شدم برم سر کار، حمالی کردم تا الان.

کمر درد من مال بلندو کوتاه کردن این کارتونها و اونم به تنهایی بوده.

یک روز یادمه رفتم تو انباری این شرکت و نشستم عّر عّر کردم، همش می‌گفتم اگه تو کشور خودم بودم این کارارو نمیکردم.

ببینید،من باید اینجا قطعش کنم چون خونم داره قل قل می‌کنه

 

/ 0 نظر / 24 بازدید