in neweshte male dishab bood, amma mesle inke in site morakhasi bood:)

فقط کافی‌ که یک لحظه تو زندگی‌ موقعی که می‌خوای تصمیم بگیری، یک را دیگرو انتخاب کنی‌، و زندگیت برمیگرده در مسیر دیگری.

وقتی‌ که عمیق به این مساله فکر می‌کنم، میبینم واقعا ما انسانها یک عروسک خیمه شب بازی‌ هستیم.

نامی‌ چند وقت پیش به من یک بازی playstaion نشون داد که یک اتفاقیبرای یک خانواده میفتهو تو از اونجا به بعد تصمیم میگیری و راه زندگی‌ خودتو با فشار دادن یک دگمه برای انتخاب گزینه عوض میکنی‌.

زندگی‌ ما ادامها هم همینه.

واقعا همینیم.

ماها میفتیم در جریان زندگی‌ که خودمون اصلا مثل سیلی‌ نمیفهمیم کی‌ خوردیم.

این فکرها البته وقتی‌ به سر آدم می‌زنه که ۴۰ رو رد کرده باشه،شماها نگران نباشین.

نمیتونم بگم از تجربه استفاده کنین، این حرف دیگه حتی ارزشه زدن نداره، هر کسی‌ باید خودش بدونه و تجربه کنه.

من چپ و راست برم و یک حرفیو ۱۰۰۰ مرتبه تکرار کنم، کجا واوا اونی‌ که خود آدم تجربه می‌کنه کجا.

 

امروز برای دیدن مانی‌ رفتم بیمارستان.مانی‌ خسته بود، رفتم برای خودم قهوه بیرم که باز اون پیرزن نازی که روی صندلی چرخدار بود دیدم. بهش سلام گفتم و با قهوه رفتم پیش مانی‌.قهوهرو خوردم و مانی‌ گفت مامان می‌خوام بخوابم.گفتم باشه مانی‌ جان پس من میرم پیش پیرزنی که بیرون نشسته کمی‌ باهاش حرف میزنم که احساس تنهایی نکنه. و بعد رفتم پیش زنه.

۸۳ سالش بود ،قاطی‌ پاتی حرف میزد. از همسرش که فوت کرده بود و از بردار جوونش که با ۵۱ سالگی سرطان گرفته بود و از نامزد اولش که اونو به خودفروشی وادارکرده بود.

و بعد برگشت به همسرش که براش جارو برقی گرون خریده بوده و رنگ موزایک هائ که انتخاب میکرد که قرمز و مشکی‌ باید باشه یا خاکستری و قرمز.

و تعریف میکرد که همسایههأی خوبی‌ داره و به خاطره اونا زندست و به خاطره خونهش و سنگفرش خونهش.

بعد تعریف کرد که بچه نداره، و دیر ازدواج کرده و مادر پدر همسرش نمیذاشتن که اینا با هم ازدواج کنن و با ۳۵ سالگی ازدواج کردن و همسرش گفت که دیگه دیره برای بچه....من شاخ دروردم اینجا زنها انقدر شیک هستن که تازه با ۴۵ سالگی یاد بچه می‌کنن.

دمشونگرم.

 

دلم براش سوخت.  حیوونی داره به چه دلخوشی ثانیه هاشو به سال تبدیل می‌کنه؟

بردار بزرگش پولفروش  خونهٔ مادری و پول خونهٔ بردار وسطی رو که سرطان گرفته و از دنیا رفته گذاشته تو جیبش.و فقط یک گردنبند برای خواهرش خریده. همین.

چقدر آدما مهربونن.

ای خاک عالم بر سرتون اگه کلاه بذارین سر خانوادتون،یا اصلا سر انسانها.

آخه الهی که بگم چیکار کنه خدا شماهارو.چطوری  این پول از گلویی که چسبیده به گردن کلفتتون پایین میره،

اه

خجالت نمی‌کشین ؟ جدی نه؟ چطوری جواب پس میدین؟

بابا همین جا باید پس بدین...من گفتم.

برین معذرت خواهی‌ کنین اگه کاری رو مخصوصاً کردین.

برین بگین به اون طرف که دوستش داشتین ولی‌ مغرور بودین.

به خدا ازتون کم نمی‌شه، غرور لهتون می‌کنه نه؟ بابا یک بار غرور رو بذارین زیر پاهاتون.

هذیون میگم بگین ها...بهم بر نمی‌خوره،

میدونید کی‌ بهم برمیخوره؟

وقتی‌ نتونم عدالت رو ثابت کنم.

وقتی‌ که نتونم ثابت کنم که درست میگم.همین.

 

خستم.می‌خوام بخوابم.اما حتی نمی‌خوام بخوابم.چون خودم با خودم لجم.

دوست دارم بدونم تا ماه سپتامبر چی‌ می‌شه .زندگی‌ من داره عوض می‌شه.

فقط یک تصمیم کافی‌ که زندگی‌ رو چپه کنه.

یک تصمیم.

/ 0 نظر / 22 بازدید