دیروز که سر کار بودم، با همکارم مشغول بودیم.اون میگفت و من می‌گفتم...رفتارش با مردم منظورم آقایون کمی‌ عجیب اومد، و یک جوری انگار با آقایون گرم می‌گرفت...

تو دلم یاد همکار دیگه‌ای افتادم که با وجود همسر و بچه، خودشو میکشت، چه اون آقای که جلوش بود بو گندو بود چه نبود...چه زشت بود چه زیبا...اصلا بگیم جنس مرد.

من هیچ وقت از این کارش خوشم نمیامد.

و دیروز گالینا منو یاد اون انداخت، راستش ازش کمی‌ بدم اومد.

من شخصیت زن رو جور دیگه میبینم. یک بانو باید وقار داشته باشه...اون جا که دیسکو و بار نیست آدم خودشو اینطوری نشون بده،،،ارباب  رجوع می‌خواد خرید کنه، مثل آدم به کارش برس و با روی خوش کارهاشو انجام بده که خریدشو بکنه، و بعد مثل یک بانوی به تمام معنا ازش خداحافظی کن بره.

اما نه...

 

بعد پیش خودم گفتم خوب، این خانومهای که از این کشور میان اکثرشون همینطوری هستن اصلا این توی خونشونه...به تو ربطی‌ نداره خانوم پانیا شما لطف کن سرتو به کار خودت مشغول کن.

مرسی‌.

بعد افتادیم به حرف زدن.

ازش پرسیدم گالینا؟ تا حالا دخترت دست کسیو گرفته بیاره خونه؟ گفت آره یک شب با نامزدش رفته بوده بیرون و شب دیر میان خونه و به پسره میگه پیش ما بخواب بعد برو...چطور؟ مگه پسرای تو همینکارو کردن؟

گفتم نه،،،،مثل سگ دروغ گفتم تازه پشتشم واق واق نکردم.

بعد گفت آره این پدر خوانده اول موافق نبود که من دخترم نامزدشو بیاره خونه...گفتم مگه پدر خودش نیست؟ گفت نه پدر خودش فوت کرده...

و بعد برام تعریف کرد :

گالینا با ۱۸ سالگی ازدواج می‌کنه با اولین عشقش با اولین کسی‌ که به عنوان مرد تو زندگیش بوده

و اولین بوسه رو با اون همسر تجربه می‌کنه و خلاصه همه زندگیش اون مرد بوده

و می‌زنه در کشورش انفجاری صورت میگیره در یک منبع گاز...و تمام خونه‌های اطراف آتیش میگیره و این همسرش نمیتونه بشینه و ببینه که چطوری دوستاشون که در همسایگی اونها بودن میسوزن...دلو به دریا می‌زنه و میره تو آتیش نجات بده...۹۷% سوختگی پیدا می‌کنه و بعد از ۳ روز میمیره.

از این زندگی‌ بسیار کوتاه دختری ۶ ماه به نامه آناستازیا به جا می‌مونه

لحظه‌ مرگ  پدر فقط اسم اونو صدا میکرد.

پدر آناستازیا همیشه آرزو داشته که این بزرگ بشه و شروع به راه رفتن بکنه که کفشو لباس زیبا براش بگیرن و برن بیرون دستشو بگیرن و پز بدن.

که طفلک این روزها رو نمیبینه.

گالینا میگفت:

روزی رید که این دختر بزرگ شد و راه رفت...لباس تمیز تن بچه کردم و شیک پیاده بردمش سر خاک پدرش...داد زدم: مگه نگفتی بزرگ بشه راه بره، لباس قشنگ تنش می‌کنیم میبریمش بیرون...بیا،،،،بزرگ شده لباس قشنگ پوشیده و راه میره...تو کجای؟ تو کجای؟ چرا نیستی‌؟ چرا نبودی؟

 

و اشک می‌ریخت...

و من سر کار وسط سالن دم صندوق‌های های گریه.

بعد بهش گفتم تو چطوری طاقت میاری؟ چطوری پس میگی‌ و می‌خندی و این جرأتو از کجا داری؟ تو زن قوی هستی‌...گفت: پانیا، من قرص میخورم،،،من اگه قرص نخورم، نمیتونم زنده باشم و بعد از ۲۳ سال هنوزم نمیتونم فراموش کنم و دنبال چرا می‌گردم.

 

بعد گفتم بابا پانیا جان،،،نگاه به ظاهر نکن،،،برو اون تو ببین چه غوغای به پا شده.

خفه شدم و کارمو کردم خونه که اومدم برای پسرم تعریف کردمو دوباره اشک ریختم

مثل الان.

/ 3 نظر / 29 بازدید
آریان

نامه برات نوشتم نگی که بیوفا شد نگی که عاشق نبود رفت و ناآشنا شد