بعضی‌ وقتها آدم به چه چیزهای گیر میده.یک گردنبندی داشتم که خیلی‌ دوستش داشتم و ب

بعضی‌ وقتها آدم به چه چیزهای گیر میده.یک گردنبندی داشتم که خیلی‌ دوستش داشتم و برای خودم و برای کسی‌ که دوستش داشتم خریدم.

اون که زودتر از من گم کرد. من حالا گردنبند رو داشتم.

می‌زنه و اسباب کشی‌ می‌کنم.

قبل از اسباب کشی‌ یادمه یک جای دیدمش و گفتم ok اینجاست.دم دست نیست اما اینجاست.

اسباب کشی‌ تموم شد و من این گردنبند رو گم کردم.

من انقدر اینو دوست داشتم که حد و حساب نداره،

چندی پیش من داشتم تو فیسبوک عکسها رو نگاه می‌کردم از جام پریدم و باور نکردم.یکی‌ از دوستام اون گردنبند رو به تن داشت.فوری مثل برق براش پیغام فرستادم و خواهش کردم بگه از کجا خریده.

خلاصه یکی‌ سفارش دادم.

وای خدا چقدر باحاله که آرزو میکنی‌ و دم در آرزوت منتظره که فقط در رو باز کنی‌.

نشستم اینجا بنویسم ولی‌ نمیدونم چی‌ بنویسم.

در به دره جملهها و کلمات هستم.

دلم می‌خواد هی بنویسم اما یک چیزی جلوی منو میگیره

یکی‌ از چیزهای دیگی که دنبالش بودم نوشتهی از حسین پناهی بود که دوستیبرام فرستاده بود و من می‌خواستم اینو گوش کنم.

جالبه که وقتی‌ فرستاده بود من فکر می‌کردم که مربوط به عشقو عاشقی و این دردو‌ کوفتها وقتی‌ که از خودش شنیدم که شکایت انسان از خداست تو ذوقم خورد. گفتم پیش خودم که :

ننه زیادی هل نشو.هنوز نرسیدی به اونجا که برات شعر عاشقانه بگن.

من کجا بودمو‌ اون کجا.بگذریم.

حوصله ندارم

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
مطهره

سلام...سال نو مبارک....انشا الله یا گردنبندتو پیدا میکینی یا یکی دیگه مثلش میگیری...[گل]